ما فرزندان فرهنگی دیکتاتوری هستیم. از بچگی و هنگامی که پای در دبستان نهادیم مبصری برایمان از خودمان و توسط معلم انتخاب می شد تا ساکت مان کند. اکثرا اینگونه نبود که به ما یاد دهند که چرا باید ساکت باشیم؛ یا اینکه خودمان از بین خودمان مبصری انتخاب کنیم تا ساکتمان کند و حق تغییر وی را نیز داشته باشیم.
درس هایی را می بایست می خواندیم که نه خودمان دوست داشتیم و نه والدینمان؛ هیچگاه کسی نمی گفت چرا مثلا باید علوم اجتماعی را بخوانیم و یا تاریخ را؛ همیشه مجبور بودیم قوانین از پیش نوشته شده را رعایت کنیم و خواستن دلیل نیز چیز غریبی بود!
بزرگتر شدیم و باید کنکور می دادیم! این یکی رانیز می بایست قبول می شدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم،!
کلا تمام زندگی برای داشتن زندگی بهتر قوانین نانوشته جامعه را دنبال کردیم و هیچگاه نفهمیدیم که این زندگی بهتر کی قرار است به ما اعطا گردد.
ازدواج کردیم و زیر بار تمامی هزینه های سنگین ازدواج رفتیم تا زندگی خوبی را آغاز کرده باشیم؛ غافل از اینکه زندگی خوب با آن هزینه های سنگین از بین رفت!
بچه دار شدیم تا امیدی به اینده ای داشته باشیم وبعد از ان مجبور شدیم به بچه خود بیاموزیم که چرا باید قوانین را دنبال کند تا آینده ای خوش در انتظارش باشد
پس از آن همیشه نگران بچه و اینده بچه بودیم و هرگز نفهمیدیم که آن خوشبختی کجای کار بود که در فراپسین زندگی نیز انرا ندیدیم.
شاید من 15 سالم بود که این حلقه را شکستم.
تجدید شدم در یک درس تا بفهمم تجدید شدن چه مزه ای دارد!
کلی شماتت تحمل کردم؛ آخر کسی باورش نمی شد که امین در درسی تجدید شود!
همه کار کردم و هزینه هایش را هم پرداختم
اما خوشحالم که دنبال قوانین نانوشته نرفتم
اما عجیب است که هم دوره ای هایم که دنبال این قوانین نانوشته رفته اند امروز به من حسرت می ورزند!
دلیلش را نمی دانم! برای آنها ثروت و … مهم بود که بدان رسیدند.
رفیقم 2 خانه دارد؛ زن دارد؛ بچه دارد؛ ماشین دارد؛ کار دارد و من هیچکدام از اینها را ندارم
ولی عجیب است که او به من حسرت می ورزد ولی من همچنان از زندگی خویش راضی هستم.
سن من هنوز آنقدر نیست که بدانم آیا روزی از چنین تغییری پشیمان می شوم یا نه؛ اما خیلی وقت است که در حال زندگی می کنم نه در آینده
پارسال که رفتم ایران؛ روز اول بلند شدم، صبحانه خوردم و به مادرم گفتم که دارم می رم خونه مادربزرگ، به پدربزرگ و مادربزرگ سری بزنم. همونجا بهم گفتند که پدر بزرگ فوت کرده! به من نگفته بودند تا هنگامی که دور هستم و کاری از دستم بر نمی اید غصه نخورم و …
مادربزرگ گفت؛ شاید دفعه بعد که آمدی من نباشم و چه دیداری بود. امروز فهمیدم که هفت ماه پیش نیز مادر بزرگ فوت کرده است! خیلی ناراحت شدم.
این یکی از ترس هایی است که من از زندگی در غربت دارم؛ که کسانی را که دوستشان داری از دست می دهی بدون آنکه پیششان باشی و با ایشان زندگی کرده باشی. این ترس خیلی دلهره آور است و گریزی از آن نیست.
دیگر نه پدربزرگی دارم و نه مادربزرگی؛ تنها خاطرات آنها باقی است.
غذاهای ایرانی در سوئد به دو صورت یافت می شود؛ 1. کنسرو 2. رستوران یکی دیگه هم میشه خود آدم بپزه
این کنسرو ها رو خیلی وقت بود در مغازه ها می دیدم و خیلی هم متنوع بودند. آش شله قلم کار؛ آش رشته؛ خورش قورمه سبزی؛ قیمه؛ حلیم و … من یک اش شله قلم کار و یک حلیم گرفتم که ببینم این دستاورد غذایی چقدر به اصل خودش شبیه هست. اما متاسفانه فاجعه ای بودند. حلیم رو نتونستم اصلا بخورم و ریختمش دور. آش شله قلم کارش هم اصلا خوب نبود؛ سر همین قید کنسرو غذای ایرانی رو زدم.
از رستوران های ایرانی که من می شناسم؛ زعفران، زرتشت و ونک می شه نام برد.
رستوران زعفران که در شیستا گالیرا هست و یک مجتمع بزرگ تحاری هست؛ اصلا کیفیت خوبی نداره و بیشتر به نظرم پول جاش رو داره می گیره. یعنی قورمه سبزی اش؛ آب سبزی بود بعلاوه چند تا لوبیا!!!!
کیفیت غذای رستوران زرتشت نسبتا خوبه ولی وقتی شلوغ می شه کمی غذاهاش کیفیتش میاد پایین؛ اینگار دقت نمی کنن که کباب هاش کاملابپزه این رستوران در هلنلوند واقع شده و از اونجایی که کمی بد مسیره باید کیفیت ش رو خوب نگه داره تا مشتری هاش رو از دست نده. قیمت هاش هم مناسبه البته اگه در زمان ناهاری بروید و اگه خدایی نکرده آخر هفته بروید بدبخت می شوید
رستوران دیگه، ونک هست که در اکالا هست. این رستوران کیفیت غذاهاش عالیه و من واقعا راضی بود
خلاصه روی هم رفته تازگی ها غذا رو نمی خورم که لذت ببرم؛ بلکه می خورم که یک چیزی خورده باشم چون رستوران دانشگاه رو عوض کردند و واقعا کیفیت این کمپانی جدید از قبلیه به مراتب پاین تره
پ.ن1: هنوز که هنوزه موی سر خودم رو خودم کوتاه می کنم؛ دیگه بعد دو سال کاملا عادت کردم
پ.ن2: این پست جایزه نداره
پ.ن3: خوشمزه ترین غذاهای دنیا؛ همون غذایی که خودم آخر هفته برای خودم درست می کنم
پ.ن4: رفیقم رفته ایران زن گرفته؛ بی سر و صدا تازه از من یک پنج شش سالی هم کوچیکتره، خوشم میاد این نسل جوون فعالند
خوب بالاخره پس از گذشت بیش از دو سال؛ خیلی از بچه ها فراغ التحصیل می شوند و خیلی ها هم در حین فارغ التحصیلی هستند.
در این پست می خوام یک نگاه اجمالی به وضعیت بچه ها در این گیر و دار بپردازم
تو بچه های ایرانی که با من اومدن سوئد؛ کلا 3 نفر رو می شناسم که توی استکهلم دکتری قبول شدند و یکی هم تو یکی از شهر های نزدیک
یکی از این 3 نفر توی رشته ای که من خوندم دکتری قبول شده؛ و توی رشته من خیلی افراد کمی فارغ التحصیل شدند و اکثر بچه ها دارن تزشون رو انجام می دهند.
یکی از دوستان رفته بود هلند تز انجام بده؛ تنها کسی بود که ادعا می کرد که بعدش می ره ایران تا بره سربازی؛ همزمان برای کانادا اپلای کنه؛ که بچه تو زرد از آب دراومد و خیال ایران رفتن نداره.
این یکی از اخلاق بد برو بچ ایرانی اینجاست که شعارهایی می دهند که عمرا انجام دهند و موقع انجام می بینید که یک کار دیگه می کنند.
یکی رو می شناسم توی رشته ما رفته سر کار از بچه های ایرانی.
توی رشته ما خیلی ها رفتن سر کار، البته همه شون سوئدی کمی یاد گرفتن قبلش
خیلی از بچه های ایرانی هم شرکت تاسیس کردند و برای ویزای کارآفرینی اپلای کردند.
فقط سه ایرانی رو می شناسم که برگشتن ایران. هر سه دختر بودند و مجرد
دو تاشون رفتن شوهر کردند و یکیشون هم دپرس شده بود همون اول برگشت.
من هم که دو تا مستر همزمان می خوندم ؛ یکیش رو تموم کردم و یکی دیگش رو هم اگه خدا یاری کنه تا آخر تابستون تموم می کنم
خلاصه این یادداشتی بود که ببینید بعد دو سال بروبچ چیکار کردند
پ.ن: این پست مطابق با شرایط پست قبل جایزه دارد.
یعنی به اولین نفری که کامنت بگذاره؛ راز گفته می شه به شرطی که من بشناسمش و قول بده راز رو نگه به کسی
کامنت ها هم باید تایید بشند تا نفهمید تا مدتی کی اول شده که کمی هیجانی بشه بازی
پ.ن: خیلی وقت ها موضوع هایی رو که می خواهم درباره شون بنویسم فراموش می کنم موضوع بعدی غذاهای ایرانی در استکهلم است؛ نوشتم که یادم نره
چند وقتی بود که وبلاگ به شدت دچار اسپم شده بود. یکی از بدی وبلاگ شخصی که همه کارهاش رو خودت انجام بدی اینه که این مشکلات رو باید خودت حل کنی و کسی نیست کمک کنه.
البته از یک طرف خوبه که یاد می گیری برای هر کاری چیکار باید کرد. خلاصه مجبور شدم که یک آنتی اسپم نصب کنم؛ اگه یک موقعی کامنت گذاشتید و نشون داده نشد ، احتمالا کامنت رفته جزو اسپم ها، بهم خبر بدهید که درستش کنم که از دفعه بعد مشکلی نباشه.
امسال هوای زمستون توی سوئد عالی بود؛ سرما تازه شروع شده واون هم زیاد سر نشده. همه چیز عالیه و من کاملا از هوا راضیم.
فعلا همه چیز مرتب شده و تنها مشکل بزرگ من الان این شکم لعنتی است که کمی ضایع شده و به من یاداوری می کنه که باید از غذای آماده دست بکشم و ورزش رو هم شروع کنم.
اگه ورزش رو شروع کردم یک پست مخصوص درموردش و در مورد هزینه ها و … می نویسم؛ حالا می تونید روزها رو بشمورید تا بدست آورید درجه تنبلی را
ولی از شوخی گذشته الان کریسمسه؛ بعدش که دانشگاه باز شد می رم دنبال این قضیه
پ.ن: عجب وضیعتی ها؛ یکی کامنت بگذاره خوب
حالا که اینطور شد؛ به اولین نفری که کامنت بگذاره در صورتی که قول بده به کسی لو نده و از خواننده های این وبلاگ هم بوده باشه که من بشناسم؛ یک راز رو می گم
کامنت ها نیازمند تایید هستند؛ این کار رو کردم که هیجانی بشه
بعضی مواقع کارهایی که ما توی یک فرهنگ به عنوان ادب یاد گرفته ایم در فرهنگ های دیگه بی ادبی تلقی میشه و این می تونه دردسر ساز باشه.
مثلا در ایران غالبا وقتی سلام می کنند اگر سرشون رو بندازند پایین نشانه احترام به طرف مقابل تلقی می شه ولی در سوئد این کار کمال بی ادبی است.
حالا این قضیه بعضی مواقع برای من مصیبتی میشه. نا خود آگاه پس از سلام نگاهم رو می دزدم که قشنگ در اون لحظه حس می کنم طرف مقابل شک میشه. خیلی زور می زنم این عادت رو ترک کنم ولی واقعا کار سختیه.
یک برنامه ای بود توی مراکش از سوی دانشگاه که قرار بود من هم بروم.
حالا همه هزینه ها رو هم دانشگاه قرار بود بده اعم از هتل و پرواز و …
حالا تقاضای ویزای من رو مراکش رد کرده
از یک طرف خیلی حرصم گفته که مراکش ویزای منو ریجکت کرده (آخه مراکش هم جا شد که ویزای من رو ریجکت کنه)؛ از یک طرف هم حرصم گرفته از این به بعد جایی بخوام اپلای کنم مثل آمریکا یا کانادا جلوی اون قسمت که نوشته آیا تا حالا جایی تقاضای ویزاتون رو ریجکت کرده باید بنویسم مراکش!!!
یکی از همشاگردی های دوره لیسانس که زیاد هم اون موقع با هم دوست نبودیم و فقط سلام علیک داشتیم بعد 10 سال تو فیس بوک ادم کرده و سلام و علیک و …
دو روز بعدش میگه من دارم میام استکهلم ؛ میشه یک شب بیام خونه تو؟
من: باشه؛ توی دلم می گم نیازی هم نبود این کار ها رو بکنی و همینطوری هم زنگ می زدی من نه نمی گفتم.
من هم حسابی این روزها درگیر ددلاین های تز هستم و سرم شلوغه.
اومده و کارش رو انجام داده؛ اون روزی که می اومد بهش می گم بلیط برگشت خریدی؟ میگه : نه؛ اونجا می خرم؛ آخرین لحظه ارزون تره!!!
من گفتم من نشنیدم ؛ اینجا که همیشه آخرین لحظه گرون تره چون مسافر تو استکهلم زیاده.
خلاصه حالا که دیشب مونده و کارش انجام شده؛ سرچ می کنه می گه 900 کرون خیلی گرونه! میشه من تا 2 شنبه خونت بمونم؛ اون موقع 350 کرون ارزون تره بلیط ها
من هم شاکی شدم و خیلی مودبانه بهش گفتم که عزیزم من ددلاین دارم؛ همین یک روز هم من کلی کارهایم عقب افتاده؛ لطف کنید برید بقیه این روزها رو هاستل؛ دوشنبه برید خونتون.
اینو که گفتم برای همین امروز بلیط خرید.
موندم چرا هر وقت یک لطفی به یکی می کنی؛ اخرش عین ادم تموم نمی شه و حتما باید یک گندی طرف بزنه که آدم بگه اصلا نباید همین هم بهش لطف می کردم
بگذریم که اقا بروند باید کل دستشویی و حموم رو دوباره تمیز کنم
—————
پ.ن: از اول قرار بود یک روز فقط بیاد؛ جالب بود برام که وقتی اومد بلیط مترو 3 روزه خرید؛ گفت: چون از یک کم از 24 ساعت بیشتر می مونه و قیمت دو تا یک روزه با یک 3 روزه یکی هست اینجور خریده ولی من خنگ اصلا نفهمیدم منو سر کار گذاشته و از اول هم قصد موندن زیاد رو داشت
البته فکر کنم نمی دونست من خیلی رک هستم؛ و البته یک کم هم تقصیر یکی از درس هایی که اینجا گذروندیم و ادم ها و استراتژی برخورد با اونها رو بهمون یاددادن هم هست.
چون توی اون درس یاد دادن که برخی آدم ها ازت یک چیز کوچیک می خوان تا یک بلی بگویی و وقتی یک بله کوچیک گفتی ، چیزهای بیشتر می خواهندغ و این ذات آدم هست که وقتی یکبار بلی گفته به سختی نه خواهد گفت.
این هم روی همین استراتژی داشت پیش می رفت ولی نمی دونست که ما اینا رو اینجا خوندیم و فوت ابیم خودمون
متاسفم ولی دیگه از اونجایی که این واقعیت رو به مراتــــب در ایرانیان عزیز دیده ام مجبور هستم که اینجا ذکر کنم.
یک ایراد خیلی بزرگ ایرانیان عزیز این است که ادعا می کنند در ایران ال بوده اند و بل بوده اند. در حالیکه هیچ چیزی هم نبوده اند.
ما یک درسی داشتیم اینجا که از قضا خیلی هم سخت بود و مربوط به یکی از تکنولوژی های جدید و داغ در دیار کفر. چیزی که در ایران اسمش هست و من در 7 سال سابقه کارم نمونه واقعی اون رو هیچ جایی ندیدم.
حال کتاب این درس نیز همون منبع اصلی بود و استاد هم خیلی سریع درس داد و پروژه آن نیز بسیار سخت. اکثر بروبچ ایرانی که دو تا از آنها خیلی ادعا داشتند در این زمینه؛ به گرفتن نمره های بسیار پایین (یکی E شد و دیگری D) نایل شدند.
من واقعا این مبحث رو دوست داشتم و از سال 2006 که اومده بود جدی روش مطالعه داشتم و من A شدم
این درس اینقدر داغ هست اینور آب که یکی از دوست های من که ایرانی سوئدی است با گرفتن D توش تونست بره سر کار.
حالا دختره امروز میگه: من خودم در این زمینه زیاد کار کردم و درس فلانی اصلا مزخرف بود و هیچ ربطی به موضوع نداشت!!!! اصلا این پروفسوره هیچی حالیش نیست!!
من فقط جلوی خودم رو گرفتم و چیزی نگفتم
این یکی از صد ها مثالی است که من در برخورد روزانه ایرانیان می بینم و فقط باید به حال اون جامعه با این افراد تاسف بخورم.
پروفسوری که مشاور پروژه های بزرگ سوئد در زمینه بانکی؛ شهرداری و … بوده در این زمینه حالیش نیست و جنابعالی که E شدی در این زمینه خدایی.
یادمه پدر از بچگی این شعر رو برام مدام می خوند:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
————–
پ.ن: اون دوستم که گفتم D شده دومین نمره کلاس رو گرفته بود